خداحافظی با پدر بزرگ
جمعه صبح زود مامان با عجله از خونه رفت بیرون آنروز روز بدی بود مامان گفت که آقاجون رفت پیش خدا و گریه میکرد.آقاجون خیلی وقت بود که مریض بود ولی تقریبا یک ماه بود که حالش خیلی بدتر شده بود کاملا افتاده شد .انگار که دیگه از دنیا بریده بود همش صورتش رو به دیوار بود و بعضی وقتها یک چیزهایی می دید که ما نمی دیدیم . مامانم میگه آقاجون رفته پیش خدا تا حالش خوب شه ، ولی راستش سوالای زیادی توی ذهن من موند ، چرا آقاجون رفته پیش خدا ،کی برمیگرده، نمیشه ما هم بریم پیش خدا، خدا خونش کجاست ، مگه نمیگی خدا خوبه پس چرا ناراحتی که آقاجون رفته پیشش ، مامان سعی میکرد جواب سوالهای من روبده ولی من بازم قانع نمی شدم. مامان بعضی شبها بی صدا گریه میکنه من بهش میگم دلت برای بابات تنگ شده ،خوب منم دلم براش تنگ شده عیب نداره خوب آقا رفته پیش خدا. تازه از مامان یاد گرفتم که بی صدا هم می شه گریه کرد و بعضی وقتها که مامانم دعوا میکنه میرم توی اتاقم و بی صدا گریه میکنم.


خداحافظی با پدر بزرگ 
